خرید بک لینک
روزی روزگاری در زمان های قدیم مرد خیاطی کوزه ای عسل در دکانش داشت یک روز می خواست دنبال کاری از مغازه بیرون برودبه شاگردش گفت : این کوزه پر از زهر است مواظب باش به آن دست نزنی و من و خودت را در دردسر نیندازی شاگرد که می دانست استادش دروغ می گوید حرفی نزد واستادش رفت شاگرد هم پیراهن یک مشتری را بر داشت و به دکان نانوایی رفت و آن را به مرد نانوا داد و دو نان داغ و تازه گرفت و بعد به دکان برگشت و ت

برچسب: نویسنده: یوسف سلطانی تاريخ: جمعه 3 شهريور 1396 ساعت: 5:26

روزگاری یک کشاورز در روستایی زندگی می کردکه باید پول زیادی را که از یک پیرمرد قرض گرفته بود، پس می داد کشاورز دختر زیبایی داشت که خیلی ها آرزوی ازدواج با او را داشتند وقتی پیرمرد طمعکار متوجه شد کشاورز نمی تواند پول او را پس بدهد پیشهاد یک معامله کرد و گفت اگر با دختر کشاورز ازدواج کند بدهی او را می بخشد و دخترش از شنیدن این حرف به وحشت افتاد و پیرمرد کلاه بردار برای اینکه حسن نیت خود را نشان بد

برچسب: روستایی, نویسنده: یوسف سلطانی تاريخ: جمعه 3 شهريور 1396 ساعت: 5:26

سلام لطفا از صفحه های قبل دیدن فرمایید نوشته ها مال یکی دوروز پیش است

منتظر نظراتتان هستیم

راستی نظرتان را درباره همه چی وبلاگ بگید

ی ادرسم بدید که من بایم نظر بدم

ممنون

برچسب: نویسنده,وبلاگ, نویسنده: یوسف سلطانی تاريخ: جمعه 3 شهريور 1396 ساعت: 5:26

گویند روزی دزدی در راهی بسته ای یافت که در آن چیز گرانبهایی بود و دعایی نیز پیوست آن بود. آن شخص بسته را به صاحبش بازگرداند.او را گفتند : چرا این همه مال را از دست دادی؟ گفت: صاحب مال عقیده داشت که این دعا، مال او را حفظ می کند و من دزد مال او هستم، نه دزد دین! اگر آن را پس نمی دادم و عقیده صاحب آن مال خللی می یافت، آن وقت من، دزد باورهای او نیز بودم و این کار دور از انصاف است. برچسبها: دزد, گ

برچسب: باور, نویسنده: یوسف سلطانی تاريخ: جمعه 3 شهريور 1396 ساعت: 5:26

صفحه بندی